دیدی از بلندای خودت افتادی

تو که دیو سپید نبودی بودی؟

حالا هی از سر زبان ها می افتی   تو که قرار نبود  قرار نبود

نمکدان شاعران را بشکنی

چقدر شانس داری چقدر شانس بلندی داری تو

نگذاشت دماوند نباشی

در حالیکه ایستاده بود نگذاشت

نگذاشت دستش رابه علامت شکست تو بالا ببردمرگ

و زیر پایش را خالی کردی    تو     و تراژدی روی برف سروده شد

اما باشعر تازه وکفش تازه تر به شهر تازه ای پا گذاشت

که تو خوابش را هم  نخواهی دید ای چشم سفید

از چشم افتاد اشک

از دست افتاد دما  و  ند

و چون الف ایستادن خفت

و مثل آی کشیده نام کوچکش به هیچکس سج ده نکرد

تو دماوند باش اما به این خیال نباش که کسی تو را بخشیده..

 


 

نوشته شده توسط keramatbalali در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 8:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت