تبليغاتX


keramatbalali
 

چتد تجربه از شاعران جوان کم صدای شهرستان رودان


وسط ظهر ...افتاد/
پرنده ای مهاجر از دارسیم آسمان/
دشت بارها شمرده بود./
هر بلندی باد، بالین سر بادبادک ها به گریه ایستاده/
دستپارچه مرد/
به طیاره ی کوچکش نفس مصنوعی می داد/
همه چیز روی کاموای دست هایش گلو گلو بلند... آویزان شد/
حالا هنوز به شب نکشیده... روز روشن/
چه امر به منکری می کند سینه ی معروفش/
که هم افتاده، روی گلوبند/
دیگ ها دود خورده و دیوار هم/
وعبور پایین شبانه ی قاصدک های سیاه/
تا همه ی فصل ها هنوز/
هو...هو...هو.../
  

" علی دهقان نژاد"

..............................................................................................................

از تو كه به بازي ام

ساده مي خوري مرا قسم

از من

كه بدنم هي كش  كش مي آيد

دستهايم دراز

پاهايم

كه دارد مي ميرم

به بازي ام نمي گيري ؟

و فكر مي كنم

داري بابا لنگ دراز مي شوي

تا يك شب بي خبر براي خودم عقدت كنم.

              "زهرا صامتي"

..............................................................................................................

مداد را زير گلوي رويا ها مي گذارم

تهديد نمي كنم

جم اگر بخوريد

همه را چال مي كنم توي قبرستان لغت

حالا آروم

هر چي دارين بريزين توي اين شعر

كجاي نگام ايهام داشت

كه مرد كرده اي كلماتت

از جيب رويا چندروسري كش رفته اي

كه هنوز زجر مي كشي مرا

برگرديم به خودمان

تا اعتراف كنم

كه كلمات اشتباه دعوت شده اند به شناسنامه ام

              "شيما داوري"

....................................................................................................................

يك شاخه لبخنداگر بود اينقدر حيران نبودم

خيس قدم هاي بي چتر باران نبودم

سنگي چكيد ازخيالم بر شيشه هاتان ببخشيد

عمدي نبوده است مردم هوشيار آنان نبودم

مي شد اگرحرف ها را بي وزن بركاغذ آورد

اينقدرمحو صداي شبهاي ايوان نبودم

وقتي كه من خواب بودم آمد به خوابم خدايم

در دستهاي لطيفش ديگر انسان نبودم

پاييز هنگام رفتن  هرسال شرمنده مي گفت:

من باعث مرگ تلخ  گلهاي گلدان نبودم

من خوب مي دانم اكنون فصل غرور چناراست

هر چند اگر هيچگاهي مهمان كاشان نبودم

            "مصطفي نيكبخت"

................................................................................................


 

نوشته شده توسط keramatbalali در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 7:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


درشهر خود باخودبيگانه ايم

هفته گذشته براي بهره بردن از نشستي در خصوص جستاري در غزل امروزبر صندلي هاي سرد طوبي خود را فشرديم .دكتر والامقامي به دعوت همشهريان  قدرشناس خود براي ايرادسخنراني وتلاوت چند غزل فراجهاني خيرمقدم گفته شده بود.بعدازثانيه هايي چندفكر كرديم شايد اينجا شهرديگريست ...اما جناب مجري كه مهمان نواز و آشنازداي مستعديست بازار را گرم كرده بود او هموست كه با وجود شاعران خوب استان هرمزگاني سنگ داوراني به سينه ميزندكه جز تحقير پيشينه شعر ما در عمرگهربار خود يك شعرنسرود .داوراني كه خود با ديدن شاعران استان خجالت ميكشيدند ازجسارت.زيرا همين چندسال پيش براي يك سكه ناقابل چه گريه ها كه نكردند.استاني كه درتمام نحله هاي شعري نامهاي قابل اعتنايي به شهادت كتب و نقد ونظرها ونشرها دارد....مرحوم منصفي و كرمي و سنگبر...وزندگاني چون سعيدآرمات  - محمد ذاكري-شهرجو -فرح-محمودزاده روداني -بياباني-وكيلي-سليماني-آموخته-كشميري-موسا بندري -م۰پگاه-فهيمه نظري-محبي-اميني -ذوالفقاري-دريانورد-انصاري نسب-انصاري-فاطمه بردال-فاطمه زارع-ملاحسيني-زهراصامتي-علي دهقان -جلال صفايي-شيما داوري-اصغرملايي-ابراهيم آرمات و اميري و خوباني كه شايدازذهن وقلم بي سوادمن بيفتنداماازدل دريانه                                                                 بااين همه  همهمه روي قلم من با   دانشگاهها ودانشجويان در جاي جاي استان است كه ازهمين  مسوولين ودانشجويان استانهاي همجوار كه در استان خودمان پادشاهي ميكنند ياد بگيريم كه چطورهواي شاعران دسته چندم خودشان را دارند اما ما؟؟؟؟ ايرادي به آن دوستان نيست. جواب پرسش من ايران سراي من است است.ولي نميدانم مسوولان پرتوان و با انگيزه را چه شده كه اصلا وابدا با هنرمندان و ميوه هاي باغ خود بي مزه برخورد ميكنند واگر مجوز نشريه و كليددكاني دارند از خوبان خانه خود دريغ ميكنند و ...

.شما بگوييد مارا چه مي شود؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط keramatbalali در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 10:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


فقط برای قلب تو ستاد تبلیغات میزنم پدر

راز دل این پراید مشکی ام

اما راضی نیستم جناب برف پاک کن

اشکهایم دیگر پاک است...

جناب احمد بلالی خشکسالی را هن هن کنان کلنگ می زنی

پیدا نمی کنی پسرت را

دنبال بقیه شیاطین بگرد

پست مدرن دستان من برای این خاک آب

نه می شود

برای این تکه باید گاو شد

و قلمم دارد خیش می زند

و پراید  می گریزد از چهره ی من

و درخت در می رود از پراید

ما مدل هزاروسیصدواندی دردیم

و قرمزی گوجه فرنگی نمی تواند ازگناه کبیره ام      دفاع    نمی کنم

دردم میگیرد در سوره سوره های نساء

در چشمهای نه ماهه مریم

    نیافتم این شعر را   وپراید  مشکی پوشید این

 سپیده را

مثل پدر که قلبش  چپ کرد وسط تامین اجتماعی

ولی جناح راست صندوق افتاد

نه پدر  هنوز برای رییس جمهور شدنت  در این قبرستان زود است

بگذار برای قلبت ستاد تبلیغات بزنم  

 روبروی اتاق عمل  ۲۳شفاء کرمان

 

 

 


 

نوشته شده توسط keramatbalali در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 1:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


نقدنوشته کرامت بلالی در روزنامه ندای هرمزگان

کد خبر : 2463 تاریخ : شنبه ,16 شهریور 1387 شماره روزنامه : 1293
نگاهي به كتاب «اي كاش آفتاب از چهار سو بتابد» بهزاد زرين پور و نيم نگاهي به شعر امروز
در اوایل دهه هفتاد شاعري طلوع كرد كه بسياري از شاعران و نويسندگان به ظهور صدايي تازه در ادبيات به وضوح اعتراف كردند. بزرگاني چون علي بابا چاهي و هوشنگ گلشيري كه به نقل از خود زرين پور كه در مصاحبه 6 مرداد 86 با مجتبي پور محسن روزنامه توقيف شده شرق اينطور بدان اشاره شده كه بعد از بررسي اشعار زرين پور در كارگاه داستان كه خود گلشيري دستي در شعر داشته مي گويد كه: «همان چيزهايي كه من در رويا و خيال مي خواستم در شعر اجرا كنم. اينها عملا خيلي بهتر از من اجرا مي كنند، پس در نتيجه توان خودم را در داستان نويسي ديدم. احساس كردم اينجا بهتر مي توانم پيشرفت كنم و يك نويسنده درجه يك شوم». شعر بهزاد زرين پور نه در افراط و تفريط هاي زبان بابا چاهي و براهني غرق شده، نه در سادگي هاي مفرط برخي از شعرهاي گفتار و امواج ديگر. شعري بدون ادعا و تصنع و تقليد هاي رايج، شعري كه از روي دست دلش مي نويسد و تقلب نمي كند. نه از تئوري هاي بارت و فوكو و هايدگر و وينگشتاين و ماركس و ديگران. هر چند با انديشه و تئوري وارداتي و صادراتي مخالفتي نيست، زيرا هنرمند امتياز فلان خودرو و كالا نيست كه منحصر به جغرافيا و ايدئولوژي خاصي باشد. هنرمند متعلق به هستي است طوري كه هستي عدم او را تاب نمي آورد و با هيچ بمب و تيغ و ساطور و سانسوري او را از روح تاريخ نمي توان جدا كرد. هنرمند متعلق به تمام بشريت است مثل حافظ، شكسپير، داوينچي، هومر، فردوسي، خيام و ..... كه در مرزهاي هيچ جغرافيايي نمي گنجند. اما سوال اينجاست، وقتي بسياري از نويسندگان غربي با مكاشفه و سير و سلوك در آثار بزرگان ما به بزرگي مي رسند چرا ما دل به درياي خودمان نمي زنيم؟ مگر همين پائلوكوئيلو برزيلي با تكيه به عرفان و انديشه جهاني مولانا جهانشمول نشد. يا گوته آلماني با شگفتي اش به جادو و لطف كلام حافظ؟ مگر نخل نام عباس كيارستمي با تكيه به انديشه هاي ناب خيام و غور در آبي اشعار سهراب و سعدي و فروغ طلائي نشد؟ رد پاي خيلي از اين تئوري ها و كشف ها را مي توان در آثار عين القضات و سهررودي و مولانا و بيهقي جست. «شعر چون آيينه ايست كه هر كس نقد حال خويش را در آن مي بيند» اين عبارت«عين القضات» به نوعي همان انديشه اي است كه دريدا و فوكو در نيمه قرن بيستم مطرح كردند و در كانون توجه قرار گرفتند. يا مثلا حسام الدين چلبي در مورد شعر مولوي مي گويد: «كلام خداوندگار ما به مثابت آينه است، چه هر كه معني اي مي گويد و صورتي مي بندد. صورت معني خود را مي گويد آن معني كلام مولانا نيست» بهزاد زرين پور در مصاحبه اش مي گويد: «فقط آدمهاي بزرگ مي توانند شاعران بزرگ شوند». كه مي توان سر زلف اين سخن را اينگونه گشود كه شاعر شدن اين نيست كه شخص يك ساعته از رودكي تا نيما را نفي نموده پست مدرنيسم شود. اين درد درد بي ريشگي است. مثل اولين لحظه اي كه شهريار كوچولو «كتاب اگزوپري» به زمين مي رسد به يك گل ناچيز سه گل برگي رسيد از او پرسيد « آدم ها كجان؟» آدم ها ؟ « گمون كنم ازشون يك شش هفت تايي باشه باد اين ور و اون ور مي برشون نه اين كه ريشه ندارن اين بي ريشگي هم اسباب دردسرشون شده" انسان را مي بيند و با تعجب مي گويد ـ نقل به مضمون است البته انگار همه چيز بايد از آن طرف آبها و مرزها برسد. اصلا ايرادي ندارد كه ما هم از دستاوردها و افكار و آثار بزرگان دنيا استفاده كنيم مثل اخوان ثالث كه بر اساس يكي از شخصيت هاي فيلم «برگمان» شعر مي نويسد. آدمي كه با مرگ شطرنج بازي مي كند. يا بورخس كه از كتاب هزار و يك شب در داستان نويسي ... استفاده اي در راه خلق اثري خلاق خوب است. اما نه چشم و گوش بسته و طوطي وار. بهزاد زرين پور از سال 75 تاكنون فقط يك دفتر چاپ كرده آن هم «اي كاش آفتاب از چهار سو بتابد» نام دارد كه در برگيرنده اشعار سالهاي «73-1368» او مي باشد. ديگر از بهزاد زرين پور هيچ مجله، روزنامه، حتي دو ستي شعري نشنيده فاش بگويد و از گفته خود دلشاد شود. بهزاد زرين پوري كه با همان دفتر نخست يكي از مهمترين تاثير گذاران بر شعر دهه هفتاد و بعد از آن بوده و هست و جايزه شعر سال مجله گردون كه يكي از معتبرترين مجلات ادبي زمان خود بود را دريافت مي كند. بي ترديد شعر بلند «خرمشهر و تابوتهاي بي درو پيكر» او يكي از قويترين و زيباترين اشعار در حوزه جنگ و دفاع مقدس است كه برخلاف خيلي «شاعران؟» كه از جانب خيلي از ارگان ها براي چاپ اين ژانر از شعر حمايت مادي و معنوي مي شوند و شعرهاي دسته چندم را مي نظمند بسيار قابل اعتنا و ستايش است و به نوعي اين شعر شعر ديگريست. شعري كه براي برادر شهيدش بهروز سروده كه كارون تمامش را پس نداده ... "آن وقت كه دستم به زنگ نمي رسيد در ميزدم حالا كه دستم به زنگ مي رسد ديگر دري نمانده است بر مي گردم:" چه ساده و ژرف، هر چند رسيدن به سادگي از سخت ترين كارها در عالم هنر است و ميبايد از چه دشوارهايي كه بايد گذشت تا ... با قلبي كودكانه ويران شدن و بي در و پيكر شدن خرمشهر را با قلم خود تصوير برداري مي كند. كودكي آرزو مي كرده بزرگ بشود تا بتواند از لذت زدن زنگ كه پديده مدرن و با كلاسي است لذت و كنجكاوي خود را سيراب كند. اما با پديده اي مدرن تر و ويران ساز مانند بمب و تانك و توپ بازي بزرگترها تخيل و آرزوي او را تخريب كرده اند. استفاده از عناصر سينمايي مثل تصوير، تدوين و ايجاد پاساژهاي روايي، طنز و نوعي نگاه متفاوت به اشياء و عناصر، صميميت و سادگي امكانات شعر زرين پور را تشكيل مي دهد يادمان باشد از شاعري كه در اواخر دهه شصت سخن مي گوييم و اين پديده و امكانات به نوعي پيشنهاد شعري تازه ايست به جريان شعر و مخاطب كه به بازي جديدي از كلمات دعوتمان مي كند." يكي دو روز مانده به زنگ هاي تفريح «برنامه كودك» تازه تمام شده و ما مثل هميشه توپ را مي بريم كه ... طنين كشدار سوتي غريب بازي را متوقف كرد ما به بازي جديدي دعوت شديم كه توپ هايش به جاي گل آتش مي شد" مي بينيم كه چه تدوين هوشمندانه اي از توپ بازي با صداي سوتي كه مي توانست به نوعي آغاز يا پايان همان بازي قديمي و طبيعي باشد اما سوتي نا آشناست و اينبار بازي ديگريست. چون بازي با گل و خنده تمام نمي شود با آتش و در به دري و ويراني روبروست. اين زبان و كلمه هاي صيقل خورده كه با معماري حافظانه اي كنار هم نشسته اند را نمي توان ناديده گرفت. چگونه از تجربه هاي انساني و زباني زندگي امروز با كمال هوشمندي و تازه گي (كه متاسفانه در متن هاي بسياري از شاعران امروز كمبود و قحطي آن حس مي شود) استفاده استادانه شده است. "باباي خط خورده مدرسه مان را از زير آوار دفتر بيرون مي كشند" مي توان چندين صفحه درباره همين چند كلمه نوشت و باز نشود حق مطلب را در خصوص ايجازي كه خود سرشار از نگفته هاست را ادا كرد. خط خوردن كه امريست براي باطل كردن مشق. كه با خودكار و خط قرمز رخ مي دهد. و معمولا معلم دفترهاي فراواني را كه روي ميز تلنبار شده اند يكي يكي خط مي زند. حالا دقت كنيم چطور اين تجربه كه در كشوهاي كمد ذهن شاعر بايگاني شده اند با ديدن يا بخاطر آوردن لحظه هاي جنگ كه آدمهاي بي گناهي مانند باباي مدرسه را قرباني مي كند كه جز تميز كردن مدرسه و كلاس كه مكان علم آموختن و انديشيدن است نقش ديگري در سناريوي جنگ ندارد شعر مي شوند. شعري كه تمام حواس ما را به خرمشهر آن روزها كه ديگر اصلا شهر خرمي نبوده مي كشاند. باباي مدرسه را چه به جنگ و سياست و تجاوز، حالا كدام بابا اين ويراني باور نكردني را تميز مي كند. شاعر كاراكترهايش را خيلي خوب انتخاب مي كند. مثال مي توانست نگاهش را روي معلم يا هر شخصيت ديگري زير آن آوار زوم كند در ادامه ... "و ما با كمال وحشت و بغض هاي طبيعي نمي توانستيم از تعطيلي مدرسه تا اطلاع ثانوي خوشحال نباشيم روي ميز ما تقويم جديد گذاشتند كه تمام روزهايش تا اطلاع ثانوي قرمز بود." تعطيلي مدرسه كه خوش ترين خبر براي كودكي هاي ما و همه كودكان بوده و انشاءا... كه روزي نباشد يعني مدرسه فرصتي پر نشاط توام با آزادي و امنيت و فضايي دلپذير كه به قول شاعر در آن زمزمه محبت باشد كه دلمان از جمعه ها و تعطيلي هايش بگيرد نه چيز ديگر. بگذريم زيرا اين موضوع تحقيقات جامعه شناسانه و روانشناختي خاص خود را مي طلبد كه شايد براي ما جهان سومي ها هنوز.... هر چند دولتمردان بعد از انقلاب با تلاش لايحه و بخشنامه و كميسيون و كنفرانس ها مي كوشند كه اين اتفاق بيفتد مثل همين تنبيه بدني در مدارس هر چند كه كمتر شده ولي در خيلي از روستاها و شهرها به عنوان شيوه برتر تدريس (مخفيانه البته) آزموده مي شود كه در اخبار و رسانه ها نمونه اش را در چند ماه گذشته ديده ايم و شنيده ايم. در اينجا كاراكتر شعر شاعر نمي داند از تعطيلي ناگهاني خوشحال باشد يا وحشت كند. يك پارادوكس، يك حس چندگانه اي از غم و اندوه و اضطراب و شادي توامان او را فرا گرفته اند. طنز تلخي است كه در موقعيت تراژيك رخ مي دهد مثل مردي كه در فيلم «زندگي و ديگر هيچ» كيا رستمي در اوج ويراني و مرگ و مير زلزله شمال دنبال آنتني مي گردد تا فوتبال تيم ملي ايران و كره جنوبي را تماشا كند. به قول يكي از نويسندگان «طنز بهلولي» است نه «طنز ملاناصر الديني». زيرا طنز بهلولي انديشمندانه و بجا و عميق است طنزي كه براي آبادي ويران مي كند. ولي طنز ملاناصرالدين ويران مي كند كه كاري كرده باشد و در ژرف ساخت آن طنز اتفاقي نمي افتد. مانند فيلمهاي كمدي «لورل و هاردي» كه تنها موقعيتي براي خنديدن ايجاد مي كند هر چند كه مخاطب امروز ديگر با اين نوع طنز چندان خنده اش نمي گيرد. اما طنز چارلي چاپلين، طنز همه قرون و اعصار شايد باشد چون درباره مفاهيم عميق و ژرف بشري سخن مي گويد مانند فيلم «ديكتاتور بزرگ» در نفي و محكوم جنايات بشري و ديكتاتور صفتي در ستايش آزادي و عشق. اين مفاهيم، مفاهيمي هستند كه كهنه نمي شوند مثل طنز در اشعار حافظ «دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد شد بر محتسب و كار به دستوري كرد يا «دي عزيزي گفت، حافظ مي خورد پنهان شراب اي عزيز من گناه آن  به که پنهاني بود» يا « مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند» يا «سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد تبارك الله از اين فتنه ها كه در سر ماست» بهزاد زرين پور شاعريست كه واژه و كلمه در دست تخيلش مثل خمير و موم است و مانند خيلي از بزرگان اديتور بزرگي است و شعرهايش را مثل يك نقاش رنگ آميزي مي كند همانطور كه مي دانيم درصد بالايي از شعرهاي حافظ از خواجوي كرماني و سلمان ساوجي و ... است ،حافظ اين اشعار را خوانده و هنر حافظ اين بود كه خيلي از اين شعرها را بسيار زيباتر و بهتر اجرا كرده است يا در زمينه نمايش ابراهيم پشتكوهي در نمايش «عالي و فاطي» بسياري از تكنيك هاي «عروسي خون» دكتر رفيعي را به نحو دلرباتري به صحنه مي برد. بله اين مطالعه و پشتكار و هنرمندي شخص را مي رساند و اين موضوع تا تقليد و رونويسي زمين تا آسمان تفاوت دارد. در ادامه شعر به تيمار نخل هاي سر خورده مي روم طناب مي طلبند از من چقدر شانه هايشان در حسرت تاب و هنوز روزهاي جمعه سايه هايشان را تميز مي كنند بر ميگردم كه تاب بياورم: اين ارتباط عميق و دقيق را تصنع بوجود نياورده. شايد آن قدر تربيت ذهني حاصل كرده كه انگار تمام كلمات در فكر و ذهن و قلم او مي دانند كه كدام كلمه را به خود جذب كنند و شعر او نشان مي دهد كه اشياء و كلمه ها در شعرش جان دارند و زندگي مي كنند. نخل هاي سر خورده هم به نخل هاي غمگين و شكست خورده ارجاعمان مي دهند. هم نخل هايي كه در مسير توپ و خمپازه بي سر شده اند. شاعر با صناعات رايج ادبي مانند استعاره، ايهام و ... با رويكردي تازه رفتار مي كند. شاعر با ديدن اين صحنه ها و در آميختگي رويا و خيال و واقعيت با هم «بر مي گردد كه تاب بياورد» انگار ديگر نمي تواند بايستد. شايد بغض امانش را بريده باشد و يا بر ميگردد كه براي تيمار و دلداريشان برود تاب را بياورد و از اندوه آنها بكاهد. صورت و معنا در اين شعر زرين پور در هم دويده اند و هيچكدام ديگري را به رخ هم نمي كشند و ما را ياراي تفكيك آن نيست. بي پرده سخن مي گويد اما شعار نمي دهد و آن هم شعارهاي تكراري خيلي از شاعران امروزي كه حتي در شعار دادن هم مثل هم اند. شعر او شعر زمان خود اوست. همانقدر كه زندگي او را عوض كرده و او هم شعر را عوض مي كند. ما امروز لباسي را مي پوشيم كه متناسب با زمان و جامعه است، مطمئنا لباس انسان هاي اوليه يا لباس مردم زمان هخامنشيان يا حتي نيم قرن پيش را نمي پوشيم زيرا به نوعي در جامعه انگشت نما مي شويم. هر چند كه آن لباس بهترين و فاخرترين لباس عصر خود باشد. اين لباس كه الان مي پوشيم تغييرش يك روزه حاصل نشده، كم كم و به مرور به لباس فعلي تبديل شده، پس شعر هم همينگونه است و شعر زرين بهزاد نشان مي دهد كه نه از اصل و سنت خود به كلي رها و نه به شدت تمام به آن چسبيده و مصر است... البته نمي خواهم چشم و گوش بسته و از سر شيفتگي مفرط بگويم كاملترين شعر زمان ماست ولي با توجه به مخاطب گريزي شعر امروز و همچنين عدم معرفي شعر «بهزاد زرين پور» كه قسمتي از آن به عدم توجه رسانه ها بر ميگردد و قسمت بيشتر آن به خود ما كه به سرچشمه ها و گذشته ادبي و هنري خود بي توجه مانده ايم. و براي بيراهه رفتن لازمه اش شناخت راه هاي گذشته است. اين راه را پيش تر قدم هايي كهنه كرده اند تا مي توانيد بيراهه برايم بياوريد «از شعر گفت بي شنود» البته در اين مجموعه همه متن ها از قدرت يكسان چه از لحاظ زبان و آناتومي شعري چه از لحاظ خلاقيت و متفاوت بودن برخوردار نيستند مثلا درشعر: ديگر آواز پرندگان را نمي شنود سيبي كه نرسيده به پائيز بر شاخه يي شكسته نا تمام مانده است و بر جز سايه اي كز كرده و كال سهمي از آفتاب نمي برد... «از شعر به پائيز» شعر از لحاظ روايت و زبان و صميميت به پاي شعرهاي خوب مجموعه نمي رسد هر چند نمي توان منكر پايان بندي خوبش شد «زير باران زنگ مي زني و هيچكس را بيدار نمي كني» شاعر در كار كشيدن از گرده افعال و كلمات و قيدها تبحر خاصي دارد از وجود آنها براي چند اتفاق و معناي توامان در لفظ و معنا بهره مي برد. در مصاحبه مذكور وقتي آقاي «پور محسن» در مورد چند نفر از شاعران كه اتفاقا خودشان را از سرچشمه هاي شرع دهه هفتاد مي دانند مي پرسد آقاي زرين پور مي گويد: «شما كه خودتان شاعر، روزنامه نگار ادبي و شعر خوان حرفه اي هستي، يك شعر از اين دوستاني كه نام بردي از حفظ بخوان .... وقتي نمي تواني من به يقين مي رسم كه شاعر بزرگ و درجه يك در اين دهه نداشتيم با فاجعه موافق نيستم ولي افول تاريخي در شعر چرا...» به راستي شاعران دچار بحران شده اند يا شعر؟ آيا اينكه شعر قابل تامل و توجه اي در دهه هفتاد و هشتاد (به قول زرين پور) چاپ نشده يعني ما مانند دهه هاي چهل و پنجاه شاعران بزرگي نداشته و نداريم؟ ( آيا در استان ما وقتي از ترانه هاي منصفي آن استقبال بي نظير در كشور مي شود و يا آن غزل خانم بهزادي «تازه عروسي مي شوم» كه هنوز زمزمه مي شود و يا غزل «پر از رد پا ساعت پنج عصر» سعيد آرمات آيا اين به عادت ذهني مخاطب به وزن تعبير مي شود يا قوت اين اشعار. اگر اينگونه است چرا بسياري از غزل هاي ديگر «منهاي غزل هاي استاد بهمني» چندان مورد توجه قرار نگرفتند چرا مثلا شعر «جناب مرده شور» علي آموخته نژاد بصورت كامل در ذهن بسياري از هنرجويان امروزي هم مانده ... آيا نه اين است كه حتي غزل امروز استان هم در دايره تنگ واژگان خود نتوانسته روياها و زندگي و صميميت و ابتكار را در خود حل كند و خود را متمايز كند. در وبلاگ يكي از شاعران مي خوانديم كه بهزاد خواجات در شعر خواني اي در شيراز در كنار آرامگاه حافظ آمد كه شعري از خود را به حفظ بخواند و بعدتر متوجه شد تكه هايي از شش شعر خود را به خيال يك شعر براي حضار خوانده و بعد متوجه شده كه فرموده چون زبان و ساختار شعرها شبيه به هم بوده از اين اتفاق ها مي افتد... حتي در آن وبلاگ نوشته كه فيلم ويدئويي آن مراسم را دارد... نمي دانم اين موضوع چقدر صحت دارد و چقدر مهم است شايد اصلا ربطي نداشته باشد. مگر حضرت مولانا مي توانسته ديوان كبير غزلها و مثنوي و معنوي و فيه مافيه و ... را از حفظ داشته باشد شايد... هر چه باشد يا نباشد ولي نمي توان برخي از شعرهاي اين مجموعه را خواند و تحسين نكرد. با آرزوي روزهاي خوب براي شعر و شاعران و خوانندگان شريف آن ... بالاخص هنرمندان پر توان استان هرمزگان عزيز حالا چون تبي افتاده ام به جان كوه آنقدر بالا مي روم كه قله را هلاك كنم و آخرين پرده ام باراني باشد كه زير من قدم مي زند يا پرنده اي كه براي ديدن بالايشان خم شده ام. «از شعر رسم هاي قديمي»


 

نوشته شده توسط keramatbalali در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستانک ......کرامت بلالی

وقتی قصاب به گوسفند آب داد وچاقو را زیر گلویش گذاشت

تا جلوی پای حاجی قربانی اش کند درحالیکه چشمان شعله ورش

در آبی های دوردست دو دو  می زد....هنوز از رحمت پروردگارش

چشم امید نشسته بود.


 

نوشته شده توسط keramatbalali در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 9:22 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM


منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
frees.blogfa.com